محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1088

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

همى وسوسه كند . هر چه ترا آرزو بايد بر من ، نگر تا جز [ 382 a ص ] انديشهء نيكو ندارى . پس بو ايّوب باز نزديك منصور آمد و او را بگفت . منصور گفت : ترسم كه پشيمان شود و امشب بجهد ، من ترا به بدل او بكشم كه تو بازداشتى مرا از كشتن او . و بو مسلم را آن [ شب ] خواب نيامد از بيم آنكه فردا چه باشد . و منصور هم نخفت از بيم آنكه بو مسلم مبادا كه امشب بجهد . و بو ايّوب نيز نخفت از بيم منصور كه اگر بو مسلم بجهد او را به بدل او بكشد . چون بامداد ببود نخستين كسى ابو ايّوب سوى منصور اندر آمد . منصور گفت : من دوش نخفتم از بيم آنكه بو مسلم بجهد . ابو ايّوب گفت : يا امير المؤمنين ، من نيز هم نخفتم از بيم آنكه بو مسلم بجهد . پس منصور عثمان بن نهيك را كه امير حرسيان بود بخواند و گفت : چهار تن از حرسيان بيار چنان كه تو بر ايشان ايمنى كه هر كه را بگويم بكش بكشند . عثمان چهار تن بياورد . منصور ايشان را گفت : اگر من شما را بفرمايم كه كسى را بكشيد چه كنيد ؟ ايشان گفتند : يا امير المؤمنين ، اگر ما را گويى كه اين شمشيرهاى خود را دسته بر زمين نهيد و سر بر شكم خويش نهيد و خويشتن را به شمشيرها فروهليد فرو هليم و بكشيم . پس منصور بفرمود تا چهار شمشير تيز از خزينه بياوردند و اين چهار تن را دادند و گفت از پس خيمه اندر بنشينيد و بو مسلم را گوش همى داريد و چنان كنيد كه او شما را نبيند . چون اندر آيد پيش من بايستد و من با او حديث كنم . هر گه من دست بر دست زنم شما اندر آييد و مر او را شمشيرها بزنيد و بكشيد . و ايشان را در پس خيمه بنشاند و به بو مسلم كس فرستاد و بخواندش . و بو ايّوب را گفت : بيرون شو و به لشكرگاه اندر بگرد و بنگر تا چه مىشنوى تا كسى آگاه شده است يا نه . بو ايّوب بيرون شد و بو مسلم اندر آمد . و تا ابو ايّوب به لشكرگاه اندر بگشت و بازآمد ، منصور بو مسلم را كشته بود . و بو مسلم چون سوى منصور اندر آمد ، سلام كرد و پيش او بايستاد . منصور جواب سلام كرد و بپرسيدش كه دوش چون بودى ، تا دل بو مسلم ساكن شد . و بو مسلم شمشيرى حمايل داشت . منصور خواست كه آن شمشير از او جدا كند . و